|
مردم همه اما برای من تو آن همیشهای | ||
|
قیصر
|
می گویند آسمان شهرمان دیدنی تر و پر زرق و برق تر از آسمان همه ایران است. شبها اگر کمی تلاش کنی میتوانی ستاره ها را به راحتی بچینی. گویی تک تک آنها مشتاق دیدار تو هستند.
این جا دلت که بگیرد آسمان چنان آغوشش را برایت باز میکند که زبان در دهانت قفل میشود.
اما آن گاه که تکه ابرهای بی احساس و مزاحم درست جلوی ستاره ات را میگرند و با بی رحمی همان جا ماندگار می شوند آن جاست که دلت میخواهد خون گریه کنی...
تک ستاره ام چند گاهی است که خود را در پس ابرها پنهان کرده است. همین...

دو دستم ساقه سبز دعایت
گـل اشـکم نثـار خاک پایـت
دلم در شاخه یاد تو پیچیـد
چو نیلوفر شکفتـم در هوایت
به یادت داغ بـر دل مـی نشانـم
زدیده خون به دامن می فشانم
چو نــی گر نالم از سوز جـدایـی
نیستان را به آتش می کشانم
به یادت ای چـراغ روشـن مـن
ز داغ دل بسوزد دامـن مـن
ز بس در دل گل یادت شکوفاست
گرفتـه بـوی گـل پیــراهن مـن
همه شب خواب بینم خواب دیدار
دلـی دارم دلـی بـی تـاب دیدار
و خورشیدی و من شبنم چه سازم
نه تـاب دوری و نه تاب دیــدار
سـری داریـم و سـودای غـم تـو
پـری داریـم و پــروای غم تـو
غمت از هر چه شادی دلگشاتـر
دلـی داریـم و دریــای غم تـو
قیصر
از هر چه زمین است ، خسته ام. دلم کمی آسمان می خواهد ...
شهیدی كه بر خاك میخفت
سرانگشت در خون خود میزد و مینوشت
دو سه حرف بر سنگ:
«به امید پیروزی واقعی
نه در جنگ،
كه بر جنگ!»
قیصر امین پور
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
چیزی عوض نشده است
کوچک که بودیم
تو چشم می گرفتی
من قایم می شدم 
حالا باد چشم می گیرد
درخت قایم می شود
ماه و زمین جایشان را عوض می کنند
دریا می سوزد
موج ها جر می زنند
توفان لی لی می کند
چیزی عوض نشده ست
دنیا چشم گرفته ست و
قیامت قایم شده ست.
علیرضا قزوه
|
حال و هوای این روزهایم را تنها قیصر درک کرد و بس :
|
|
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
|
چند شاخه از درخت زیباگون شمشاد را در پارچ آبی میگذاشت و بعد از تحویل سال به رسم قدیمیها٬ "پا می گرفت" یعنی اولین نفری بود که قدم در خانه مان میگذاشت
صدای پاهای پدربزرگ٬ صدای پای بهار بود و پیراهن سپید و چهار خانه اش٬ تصویر بهار و بوی خوش عطر گل محمدیش٬بوی بهار.
امسال بدون قاصد بهاریمان٬ بهار خود را بر ما تحمیل کرد.
برسر مزارش سال نو را آغاز کردیم و با یادش دلمان را به آمدن بهار خوش کردیم.
رفت تا خاطره های رنگی با او بودن سیاه و سفید شود.
خاطره ی آن خانه کنار رودخانه اش را. خاطره ی مغازه کوچکش را. خاطره ی نگاه دلسوزانه و بی دریغش را.
خاطره ی ...
رفت. پدربزگم را می گویم...
با اشکهایمان تا عرش بدرقه اش کردیم و در فرش زمین یادش را تا ابد بر گوشه ی دل خود کاشتیم...

